آدم بزرگ ها هیچ وقت به تنهایی چیز ها را نمی فهمند و بچه ها هم از اینکه همیشه به آنها توضیح بدهند خسته می شوند.
گوسفند را ببندم؟ چه فکر عجیبی!
آدم اگر راست خودش را بگیرد و برود هم نمی تواند خیلی دور برود ...
خوب ، آدم بزرگ ها این طوریند.
آنها ارقام را دوست دارند. وقتی در مورد دوست تازه تان با آنها صحبت می کنید ، هرگز از شما در مورد آنچه اصل است نمی پرسند، هرگز به شما نمی گویند مثلا آهنگ صدای دوستتان چگونه است؟ بازی های مورد علاقه اش کدامند؟آیا جمع کردن پروانه ها را دوست دارد ؟ در عوض از شما می پرسند : دوست شما چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ درآمد پدرش چقدر است؟ وفقط در صورت دانستن جواب این ها خیال می کنن که او را می شناسند. اگر شما به آدم بزرگ ها بگویید خانه زیبایی دیدم که از آجر سرخ ساخته شده و در پشت بامش کبوتران ... نمی توانند آن خانه را مجسم کنن . باید به انها گفت:" یک خانه صد هزار فرانکی دیدم."ان وقت به بانگ بلند خواهند گفت :"به! چه خانه قشنگی!"
اگر به آنمها بگویید: "دلیل اینکه شازده کوچولو وجود دارشت این است که او بچه شیرین زبانی بود و می خندید و دلش می خواست گوسفندی داشته باشد و هر کس که دلش گوسفند بخواه دلیل بر این است که وجود دارد" متوجه حرفای شما نمی شوند و شانه بالا می اندازند و شما را کودک فرض می کنن ولی اگر به آنها بگویید"شازده کوچولو از سیاره ب 612آمده است" باور خواهند کرد و با سوالات بی شمار شما را خسته خواهند کرد.
آدم بزرگ ها این طورند. نباید از آنها رنجش به دل گرفت.بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند.
البته برای ما که ذات زندگی را درک می کنیم ارقام خنده دار است.
همه مردم فرصت داشتن دوست را نداشته اند.
شاید من هم کمی مثل آدم بزرگ ها هستم.
اگر ساقه ظریفی از ترب یا گل سرخ باشد می توان آن را به حال خود گذاشت ولی اگر گیاه بدی باشد باید ریشه کن شود.
آدم اگر گاهی کار امروز را به فردا بیاندازد اشکالی ندارد.
بچه ها،درخت بائوباب را دست کم نگیرید.
آه! شازده کوچولو،دوست کوچک من ،کم کم به دنیای کوچک و غمبار تو پی بردم.تو مدت ها به جز تماشای زیبایی غروب آفتاب سرگرمی دیگری نداشته ای.
...ولی باید منتظر شد.
تو حتما می دانی ... آدم وقتی دلش می گیرد،غروب آفتاب را بسیار دوست می دارد ...
شازده کوچولو وقتی سوالی را می پرسید،دیگر دست بردار نبود تا پاسخش را بگیرد.
گل ها موجودات ضعیف و بی گناهی هستند.موجوداتی ساده دل که فکر می کنند با آن خارها می توانند از خودشان دفاع کنند.
آیا جنگ گوسفند ها با گل ها جدی نیست؟
اگر من گلی را بشناسم که در دنیا فقط یکی از آن گل باشد و در هیچ جای دنیا یافت نشود،آن وقت گوسفندی بیاید و بی آنکه بداند چه می کند یک روز صبح آن را یک لقمه چپش کند،مهم نیست؟
اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در میلیونها سیاره فقط یکی از آن باشد،وقتی به آن سیاره ها نگاه می کند احساس خوشبختی می کند و با خود می گوید گل من در یکی از این ها جای دارد.ولی اگر گوسفند گلش را بخورد،مثل این است که تمام ستاره ها در یک آن خاموش شوند.بگو ببینم این مهم نیست؟
... من هیچ ترسی از ببر ندارم اما از نسیم می ترسم. شما نمی توانید حفاظی برای من فراهم کنید؟
به هیچ وجه نباید حرفای گلها را جدی گرفت.فقط باید آنها را تماشا کرد و بوییدشان.
گل من تمام سیاره مرا عطر آگین کرده بود اما من نمی توانستم از وجود او لذت ببرم.
او فضای مرا معطر می کرد و همین باید کافی می بود.
... ومن آن قدر خام بودم که نمی دانستم چگونه دوستش بدارم. و به او محبت کنم.
وقتی برای آخرین بار به گلش آب داد و آماده شد که او را در زیر سرپوش بلورین بگذارد،احساس کرد اشکهایش می خواهند سرازیر شود.
گل گفت:"بله من تو را دوست دارم.باید این را زودتر به تو می گفتم.البته چندان اهمیت ندارد.اما تو هم اشتباه کردی.
حال که تصمیم به رفتن گرفته ای ، برو!
مفهوم دنیا از نظر پادشاهان بسیار ساده است:"همه مردم رعیت هستند."
پس تو خودت را محاکمه خواهی کرد.این دشوارترین کار است.همیشه محاکمه خود از محاکمه دیگران سخت تر است.تو اگر توانستی در مورد خودت خوب قضاوت کنی قاضی واقعی هستی.
به راستی که آدم بزرگ ها خیلی عجیبند.
از نظر خود پسندان،دیگران کاری جز ستایش آنها ندارند .تعریف یعنی اینکه تو مرا زیبا ترین،خوش پوش ترین،پولدارترین و با هوشترین ساکن این سیاره بدانی.
وقتی تو الماسی را پیدا می کنی که مال کسی نباشد،خوب ،مال توست.
شازده کوچولو از چیزهای جدی تعریف دیگری برای خود داشت که با تعریف آدم بزرگ ها خیلی فرق داشت.
....این کار زیباییست و چون زیباست،سود مند هم هست.
آدم در عین حالی که وفادار به دستوراست،می تواند تنبل هم باشد.
آدم چه می داند!
من یک گل دارم.
گل زیباترین چیز است.
اگر کسی بخواهد باهوش تر و عاقل تر از آن چه هست،به نظر برسد از حیقیقت دور می شود.
به نظرم روشنی ستارگان برای این است که هر کس بتواند ستاره خود را پیدا کند.به سیاره من نگاه کن،درست بالای سر ماست...ولی می دانی چقدر دور است؟!
در صحرا آدم احساس تنهایی می کند.
با آدم ها هم احساس تنهایی می کنی.
شازده کوچولو از صحرا گذشت و جز به یک گل که سه تا گلبرگ داشت به چیز دیگری بر نخورد،گلی ناچیز ....
هیچ معلوم نیست کجا می شود پیدایشان کرد(آدم ها).باد این طرف و آن طرف می بردشان.نیست که ریشه ندارند!این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده.
با من دوست بشید!من تنها هستم.
شازده کوچولو با خود فکر کرد:"چه سیاره عجیبی ! یکدست خشکی و تیزی و شوری!آدم هایش هم که اصلا قوه تخیل ندارند و هر چه می شنوند همان تکرار می کنند.... در سیاره من گلی بود که همیشه اول او حرف میزد.
جاده ها همیشه به آدم ها می رسند.
شازده کوچولو پاک احساس بدبختی کرد.گلش به او گفته بود که تمام عالم یگانه است.حال پنج هزار گل دیگر،همه مثل گل او در یک باغ هستند.
من گلم را یگانه می دانستم و خیال می کردم گنجی دارم،در حالی که فقط یک گل سرخ معمولی داشتم.
روباه گفت:من نمی توانم با تو بازی کنم چون اهلی نشده ام.
"اهلی کردن"چیزی است که آدم ها آن را فراموش کرده اند،یعنی "ایجاد علاقه کردن"
تو الان برای من یک پسر بچه هستی مثل صدها هزار پسر بچه دیگر نه من نیازی به تو دارم نه تو نیازی به من.من هم برای تو روباهی هستم مثل صدها هزار روباه دیگر.ولی اگر تو مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم بود.تو برای من یگانه می شوی و من برای تو در همه عالم یگانه می شوم....
گلی هست که .... خیال می کنم مرا اهلی کرده است.
بر روی زمین هر چیزی ممکن است اتفاق بیافتد.شازده کوچولو گفت:ولی آن گل در زمین نیست.
اگر تو مرا اهلی کنی زندگی من متحول می شود.صدای پای تو با همه پاهای دیگر فرق خواهد داشت.با صدای پاهای دیگر به سوراخ خود فرار می کم ولی صدای پای تو مرا از لانه بیرون خواهد کشید.
لطفا مرا اهلی کن!هیچ چیز را تا اهلی نکرده ای نمی توانی بشناسی.ادم ها دیگر وقت شناختن چیز ها را ندارند.
تمام سوئ تفاهم ها ناشی از زبان است.
تو اگر مثلا هر روز ساعت 4 بعد از ظهر بیایی من از ساعت 3 کم کم خوشحال خواهم شد.و هر چه وقت بگذرد احساس شادی من بیشتر خواهد بود.ساعت 4 که بشود هیجان زده خواهم شد و آن وقت است که احساس خوشبختی می کنم.ولی اگر هر روز یک ساعت نامعلوم بیایی من شادی پیش از آمدنت را حس نخواهم کرد ....
یک بار دیگر برو و گل های سرخ را تماشا کن.خواهی دید که هیچ یک شبیه به گل تو نیستند.
بدان که هر چیزی را به چشم دل بهتر می توان دید تا به چشم سر.آنچه اصل است از چشم سر پنهان است.
آنچه گل تو را یگانه می کند عمری است که به پای او صرف کرده ای.
آدم ها این حقیقت را از یاد برده اند اما تو از یاد نبر هر چه را که اهلی کنی مسئول آن خواهی بود.تو مسئول گل خود هستی.
آدم هرگز از جایی که هست راضی نیست.
فقط بچه ها هستند که می دانند پی چه می گردند.آن ها کلی وقت صرف یک عروسک پارچه ای می کنند و آن عروسک برایشان همه چیز است.اگر آن ها را بردارد به گریه می افتند.
حتی دم مرگ هم فکر کردن به دوستی که داشته ای خوب است.
زیبایی ستارگان به خاطر گلی است که در درون آن نهفته است.
چیزی که بیابان را زیبا می کند چاهی است که در دل آن پنهان است.
شازده کوچولو گفت:"ادم های سیاره تو(زمین)پنج هزار گل سرخ را در یک باغچه در کنار هم می کارند....و گلی را که می خواهند میان ان ها نمی یابند.
تمام آدم ها برای خود ستاره ای دارند که با هم خیلی فرق دارند.
آن شب متوجه رفتنش نشدم.بی صدا از پیشم رفته بود.
من مسئول مراقبت از گلم هستم.او خیلی ضعیف است.
او لحظه ای بی حرکت ماند.هیچ صدایی ازش در نیامد. آهسته مثل درختی که بریده باشندش بر زمین افتاد.
هیچ آدم بزرگی نخواهد فهمید که این مسئله چقدر اهمیت دارد!!!
+ نوشته شده توسط ابجی در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت
21 |