تبليغاتX
هست تومار دل ما به درازاي ابد...

حمید رضا بزرکار:

اول ،تو را شبیه خودم پیر می کشم
بدتر...عصا به دست و زمین گیر می کشم
یا نه ،کنار ساحلی، تنها و منتظر
با یک غروب مرده ی دلگیر می کشم
وقتی که ذره ذره ی شکلت تمام شد
همراه دست وپای تو زنجیر می کشم
آنگاه جای روسری، همراه موی تو
خطی شبیه ضربه ی شمشیر می کشم
***
...اما بدون تو، ولی...،آخر نمی شود
روی شقیقه ی خودم هفت تیر می کشم
کاغذ هزار پاره شد ؛ وقتی که روی آن
شلیک ناگهانی یک تیر می کشم!!!

 

**************************************

نرگس برهمند:

ستاره پشت ستاره، نگاه يعني اين
دو چشم روشن اما سياه يعني اين
به زير بارش باران، دو دست آبي او
گرفته اند مرا، سرپناه يعني اين
شبي كه غربت جاده مرا صدا مي كرد
اشاره كرد به اين سو، كه راه يعني اين
هنوز سنگ صبور من و غزلهايم
نشسته پاي دلم، تكيه گاه يعني اين
فرشته هاي نگاهم به سجده افتادند
چه اشتباه قشنگي! گناه يعني اين

 


+ نوشته شده توسط من در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 و ساعت 16 |
يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار
 مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟
 کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي! چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار
 مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟
 کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي !
 بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره
 خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ...
 مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن
 يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟
 خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي
 اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که
 بندازنش بيرون خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه
 کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه
 مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!!
+ نوشته شده توسط من در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت 9 |

ما آدما اونقدری که فکر میکنیم هم نابغه تشریف نداریم فقط به قول سهراب سپهری عزیز چشم ها را باید شست میگی نه اینو بخون

در حقیقت پس از چند روز تاخیر در ارسال پست میخوام با این پست ببینم چقدر به سوالات ساده جواب درست میدید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

فردي در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کرده‌است و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری آن دارد.


اینم سوال های ما :

1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟
الف: 116 سال
ب: 99 سال
ج: 100سال
د: 150 سال
او نمی تواند به سوال جواب دهد.

2- کلاه‌های پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟
الف: برزیل
ب: شیلی
ج: پاناما
د: اکوادور
حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک می‌کند.

3- روس‌ها در چه ماهی انقلاب اكتبر را جشن می گیرند؟
الف: ژانویه
ب: سپتامبر
ج: اکتبر
د: نوامبر
خوب! بقیه حضار باید به دادش برسند.

4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟
الف: ادر
ب: آلبرت
ج: جرج
د: مانوئل
این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت می‌کند.

5- نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟
الف: قناری
ب: کانگارو
ج: توله‌سگ
د: موش
در این جاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف می‌دهد.

جواب‌ها:
اگر خیلی خودتان را گرفته‌اید که همه جواب‌ها را می‌دانید و به این دوست بنده خدا کلی خندیده‌اید، بهتر است اول جواب‌ها را مطالعه کنید:


1: جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید.( 1337- 1453)
2: کلاه پاناما در اکوادور تولید می شود.
3: انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته می شود.
4: اسم شاه جرج، آلبرت بوده که بعد از رسیدن به مقام پادشاهی به جرج تغییر نام داد.
5: توله سگ، اسم لاتین آن Insularia Canaria است که یعنی جزایر توله سگ

البته حتما همه ی شما اینارو میدونستین فقط واسه یادآوری بود

+ نوشته شده توسط من در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 10 |

سوالات مامور آمار و جواب های ...

 

آبادان

- سلام

- سلام ولک

- شما چند تا فرزند دارید؟

- به تو چه کوکا!!!

- ای بابا ! آقا من مامور آمار هستم!

- خو کوکا منم مامورم !

- کارتتون لطفا

- خودت کارتت لطفا!!

- آقا اصلا شما بچه داری!؟!؟

- نه کوکا تموم کردیم!

- خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

 

شیراز

- سلام

- سلام کاکو

- شما چند تا فرزند دارید؟

- سه تا کاکو - تعداد دختر و پسر ؟

- سه تاش دختره کاکو

- شغلتون ؟

- لوازم آرایشی بهداشتی میفروشم کاکو.

- در آمد متوسط ماهانه؟

- 15 میلیون تومن در ماه کاکو.

- ببخشید شما خلبان هستید یا کاسب!!!!!؟؟؟؟

- نه جون کاکو من کاسب لوازم آرایشی هسم !

 

اصفهان

- سلام

- سلام دادا

- شما چند تا فرزند دارید؟

- سی و سه تا

- چند تا دختر چند تا پسر ؟

- همش پسرس دادا

- تحصیلات؟

- دکترای متالوژی گرایش ذوب آهن .

- شغل؟

- برج ساز .

- وسیله نقلیه دارید؟

- بله . یه ژیان دارم.

 

خرم آباد

- سلام

- کر سلام

- شما چند تا فرزند دارید؟

- 11 تا دختر 16 پسر جمعا 35 تا .

- شغل

- فروش بیل و کلنگ یه باشگاه بدنسازی هم دارم !

- تحصیلات ؟

- سیکل

- متشکرم.

 

عرب

- سلام

- السلام علیک!

- شما چند تا فرزند دارید؟

- 244 تا

- چند تا دختر چند تا پسر!؟

- 200 تا پسر آمار دخترام هم به تو مربوط نی!!!!

- متشکرم!!! خدانگهدار

- فی امان الله.

 

زاهدان

- سلام

- شلام

- شما چند تا فرزند دارید؟

- شی و هفتا داشتم الان شه تاش مونده!

- جان!؟!؟!؟ منظورتون چیه!؟!؟؟!

- شی تاشون تو درگیری با نیرو انتظامی کشته شدن!

- متاسفم . حالا باقیمانده چندتا دختر و چند تا پسر؟

- شه تا دختر

- شغل ؟

- مامور نیروی انتظامی . شتاد مبارزه با مواد مخدر

- بسیار عالی!!!

  

قم

- سلام حاج آقا

- سلام علیکم و رحمه الله برادر . خسته نباشید . خدا قوت ان شاالله . الله اکبر.

- ببخشید حاج آقا شما چند تا فرزند دارید؟

- دو تا , یه دختر یه پسر

- شغل - مداحی . نوحه خونی . فروش البسه روحانیون و طلبه ها . مدیریت خانه عفاف.

- تعداد همسر ؟

- 55 تا

- بله!؟!؟!؟!؟!؟!؟! ببخشید بچه هاتون زن زاییدن یا زناتون بچه زاییدن؟!

- 54 تا صیغه یک نفر هم نکاح

- صحیح .

- وقت نماز برادر امری با من نیست؟

- نه متشکرم

+ نوشته شده توسط من در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 10 |
بچه مثبت قد متوسطي دارد با چشم هاي قهوه اي ( در مواردي چشم روشن هم ديديه شده است )

بچه مثبت فرق باز نمي کند ، ژل نمي زند ، هيچ وقت مدل تيفوسي و تن تني و ... را روي کله اش امتحان نکرده است . موهايش را به يک طرف سرش شانه مي کند و مي خواباند .

 

 بچه مثبت اگر کوسه نباشد ريش دارد ، اگر اهل ريش زدن باشد عمرآ ريش تنها يا خط ريش باريک يا پازلقي بلند را امتحان نکرده است .

 

 بچه مثبت پيراهن پارچه اي ساده مي پوشد ، گاهي چهارخانه و راه راه ، گاهي وقتها که غلظت آلاينده خلافش بالا بزند آستين کوتاه هم مي پوشد .

 

در بيشتر موارد شلوار پارچه اي راسته مي پوشد ، گاهي کتان و در موارد بسيار معدودي شلوار جين . او تا حالا شلوار هفت هشت جيب نپوشيده .

 

کفش هاي بچه مثبت از همين کفش هاي چرمي مردانه است ، گاهي هم کفش ورزشي مي پوشد ، اما نه در رنگ هاي اجق وجق .

 

 کمربند مي بندد و ساعت بند چرمي .

 

بچه مثبت کتاب مي خواند . هفته اي يکي دوتا هم نشريه مي خرد . گاهي وقتها شعر مي گويد يا داستان مي نويسد

بچه مثبت خلاف نيست . پايش را از محله بيرون نمي گذارد . پاتوقش نه زير چراغ برق است ، نه سالن بدن سازي ، نه کافي نت . خيلي که دست از پا خطا کند مي رود کتابخانه يا ويدئو کلوپ .

 

کسي به بچه مثبت سيگار تعارف نمي کند ، پيشنهادهاي اين چنيني را هم رد مي کند . علي الاصول اهل خلاف ملاف نيست .

 

بچه مثبت گاهي عاشق مي شود . عاشق دختر دايي يا دختر خاله اش . از همان اول هم به ازدواج فکر مي کند . بلد نيست نامه عاشقانه بنويسد ، بنابراين از شعر زياد استفاده مي کند .

 

معدل بچه مثبت الف است . جزوه هايش مرتب و هميشه توي کلاس رديف اول مي نشيند . بچه مثبت فکر مي کند دودره يعني اتاقي که دو تا در داشته باشد...

+ نوشته شده توسط من در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 9 |
1-موسيقي سنتي:موسيقي اصيل ايران که قديمي ترين موسيقي ايراني مي باشد.اين نوع موسيقي توجه ما را به سمت عواملي چون بوي جوي موليان,عکس رخ يار در آينه و نيز زلف پريشان وي, شراب ظلماني و ساقي رند و حافظ و ... معطوف مي نمايد.(از اونجايي که اين موسيقي خيلي اصيل و غني و سنتيه واسه اينکه متهم به زير سوال بردن ارزش هاي ايراني نشم زياد بش گير نمي دم!)
 
2-موسيقي لاله زاري:نوعي موسيقي که همراه با قر کمر و حرکات موزون يک انسان به نام رقاصه همراه بوده است.اوج شکوفايي اين موسيقي قبل از دوران انقلاب اسلامي مي باشد!مهوش,پريوش و بند آمدن توپخانه و لاله زار! از مهمترين موضوعات قابل ذکر در اين نوع موسيقي مي باشند.(از اونجايي که پرداختن به اين نوع موسيقي هم يه کم مسئله داره پس زياد بش کاري نداريم)
 
3-موسيقي جواتي:نوعي موسيقي که مخصوص نشستن پشت کاميون و وسايط نقليه سنگين مي باشد و خوردن عرق سگي همراه با گوش دادن اين موسيقي خيلي فاز ميدهد.بزرگان اين نوع موسيقي به دليل معروفيت و مشهوريت زياد نياز به معرفي ندارند.مسائل پرداخته شده در اين نوع موسيقي عشق لاتي عرق سگي تا آخر خاطر خاطيم بيا بغلم فاطي و ... مي باشد.
 
4-موسيقي پاپ:
اين نوع موسيقي به چند دسته تقسيم مي شود:
 
اول:موسيقي پاپ قديم:که خود به چند زير شاخه تقسيم ميشود
 
الف:موسيقي فرهادي:نوعي موسيقي که  قصد آن آگاه نمودن گنجشک اشي مشي از خطر هاي زندگي و اينکه نبايد روي پشت بام خانه آقاي خواننده بشيند و همچنين ياد آوري روزهاي هفته ميباشد.نکته قابل توجه در اين موسيقي چکيدن خون از ابري سياه رنگ مي باشد.
 
ب-موسيقي داريوشي:نوعي موشيقي ,چيز ببخشيد يعني نوعي موسيقي که خوراک نشستن پاي منقل و وافور(بافور)وکشيدن ترياک ميباشد.در اين نوع موسيقي ما متوجه ميشويم که .....بي خيال ولش کن ما چيزي متوجه نميشويم چون الان وشط حش و حاليم!اون در رو هم ببند شوز و شرما(سوز و سرما) نياد!!!
 
پ-موسيقي لس آنجلسي قديم(نام ديگر:دامبولي ديمبول):نوعي موسيقي که در سال هاي ابتدايي دهه 70 در خارج از کشور اجرا ميشد و بسيار  طرفدار داشت.مهمترين دغدغه خواننده اين نوع موسيقي دير اومدن دوست دخترش سر قرار بود و اين که اگر دوست دخترش بره اون چگونه خاکي را روي سرش بريزد؟!؟!.آها قرش بده دوست دارم! موضوعات مورد علاقه اين نوع موسيقي عبارتند از:عزيزم نفسم جيگرم خوشگلم  جونم عشقم مهربون من و ....مثال:تو جون مني همراه مني نفس مني عشقولي من.اگه تو بري من ديگه زنده نمي مونم. ضمناً يکي از ويژگي هاي اين نوع موسيقي رفوزه شدن با نمره 20 مي باشد!(خانم درس چيه حساب چيه هندسه و کتاب چيه؟.....)و البته تنبل بودن مبصر کلاس در درس عاشقي نيز از جمله پيام هاي اخلاقي اين نوع موسيقي مي باشد(وقتي از در تو مياي تنبل کلاس ميشم و توي جمع سينه ها! گيج و بي حواس ميشم.خوب دس منو خوندي منو کلي! سوزوندي منو مثل يه برده خونه ننت کشوندي....) يه دختر دارم چشم نداره دماغ و دهن هم نداره!.....
 
دوم:موسيقي پاپ نيمه جديد:اين موسيقي در داخل ايران به وجود ميامد و خواننده هدف خاصي از بيان ترانه هايش نداشت و تنها هدفش شبيه بودن صدايش به خواننده هاي آن ور آبي بود!سردمدار اين نوع موسيقي جناب آقاي مهندس دکتر  خشايار اعتمادي بود که با صداي داريوش و آهنگ هاي حيدر مريم زاده! و قيافه شرک! قصد تصاحب دل جواتان , ببخشيد نه چيز يعني جوانان ايراني را داشت.در همين دوران و در خارج کشور يک پديده به سرعت داراي مقبوليت عام ميگشت!و اين پديده کسي نبود جز آقا با داود با آهنگ:رنگ چشات عسل!رنگ .....(سانسور) هم زرد! اسمتم که غضنفر!نشه کله ات کچل!
 
سوم: موسيقي پاپ جديد:
 
الف :موسيقي لس انجلسي جديد:ادامه دهنده راه موسيقي لس آنجلسي قديم با اين تفاوت که آهنگ ها داراي ريتم تند تري شده است و باعث حرکت سريعتر غذا داخل معده ميشوند!در اين نوع موسيقي خواننده ديگر نگران دير آمدن دوست دخترش نيست بلکه مي خواهد به زور به بيينده القا کند که دوست دختر شان امشب بسي خوشگل شده است! موضوعات مورد علاقه در اين نوع موسيقي عبارتند از:هوس !تو سرم نميزني چرا پس؟- آي خانوم کجا کجا؟- ديا دياوم ديا دياوم!(صداي فنر پنبه زني)آس آس آسمو پاسم ولي عاشقونه!-ديوونه ديوونه ديوونه اون باباته!-و .... بدون شک پديده اين نوع موسيقي کسي نيست جز جناب اسماعيل خان اسماعيل خان(اشتباه نکنيد!نوشتن دو بار اسم اين عزيز اشتباه تايپي نيست.بلکه چون ايشان پايه گذار يه سبک جديد در موسيق ايراني هستند به نام جوات جوات! اسمشان رو دو بار نوشتم که تأ کيدي باشد بر هنر والاي اين برادر عزيز!) !!مثال هايي از شاهکار هاي هنري آقا اسماعيل: دبي دبي-قبول قبول-ميشکنم ميشکنم و ....ضمناً به طرفداران اسماعيل خان هم وعده مي دهم که بنا بر اخبار رسيده نام آلبوم بعدي ايشان " خاک تو سرم خاک تو سرم " ميباشد.
 
ب-موسيقي پاپ جديد ايراني( 6 و 8!): اين نوع موسيقي در داخل ايران بوجود آمد و براي اينکه در اين رشته خواننده شد ابتدا بايد يک خيانت بزرگ از دوست دختر تيريپ لاوتان  بخوريد تا بتوانيد آثار موفق بيرون بدهيد.و البته خواننده اين نوع موسيقي همش از بي وفايي يار مي نالد و اخرش هم هر چي فحش بلد است رو سر دوست دختر بنده خدايش سوار ميکند!موضوعات مورد علاقه عبارتند از:تف تو مرامت عوضي کثافت! مادر .... بدم مياد ازت! پدرسگ فکر کردي کي هستي و ...مسلماً بزرگان اين نوع موسيقي مثلث  حامد هاکان-محسن يگانه و محسن چاووشي هستند با تواناي منحصر به فرد در دادن البوم هر 8 ساعت يکبار!
 
نکته:شخصي به نام محمد اصفهاني نيز در اين کشور فعاليت موسيقي انجام ميدهد ولي نگارنده هنوز متوجه نشده است وي در حيطه موسيقي سنتي کار ميکند يا پاپ! با عرض معذرت از آقاي چارلي چاپلين!!!
 
5-موسيقي بندري!(نام ديگر دوبٌائو دوبٌئو !):نوعي موسيقي که از دير باز جهت تکون دادن قسمت بالا تنه به کار مي رفته و درياي بوشهر و بندر عباس و ماهشهر را در ذهن انسان تداعي مي کند.هدف خواننده در اين نوع موسيقي آشنا نمودن با شنونده با دختر هاي جنوبي و چهره سياه سوخته آنها را همچون پريان دريايي توصيف ميکند!چندي پيش آهنگ بسيار جالب توجه سياه نرمه نرمه! انقلابي بزرگ در زمينه اين نوع موسيقي پديد آورد و بعد از آن آهنگ خالو خالو و آفاب لب بومه روز کارش تمومه! در رتبه هاي بعدي قرار دارند.
 

 
پيام اخلاقي: اگه با مامان بابتون دعوا شد فرداش ميتونيد يه آلبوم بديد بيرون تا معروف شيد...!
+ نوشته شده توسط من در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 9 |
شهري بود كه همه اهالي آن دزد بودند شب ها پس از صرف شام هر كس دسته كليد بزرگ و فانوسش را برمي داشت و از خانه بيرون مي زد براي دستبرد زدن به خانه همسايه . حوالي سحر با دست پر به خانه برمي گشت ،‌به خانه خودش كه آن را هم دزد زده بود .
به اين ترتيب همه در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند چون هر كسي از ديگري مي دزديد و او هم متقابلا از ديگري ، تا آنجا كه آخرين نفر از اولي مي دزديد . داد و ستد ها هم به همين صورت انجام مي گرفت هم از جانب خريدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعي ميكرد حق و حساب بيشتري از اهالي بگيرد و آنها را تيغ بزند و اهالي هم به سهم خود نهايت سعي و كوششان اين بود كه سر دولت شيره بمالند و نم پس ندهند . به اين ترتيب در اين شهر همه چيز به آرامي سپري مي شد ، نه كسي خيلي فقير بود و نه كسي ثروتمند.
روزي ، چطورش را نمي دانيم مرد درستكاري گذرش به اين شهر افتاد و آن را براي اقامت خود انتخاب كرد، شب ها به جاي اينكه با دسته كليد و فانوس دور كوچه ها راه بيفتد براي دزدي ، شامش را كه مي خورد سيگاري دود ميكرد و شروع ميكرد به خواندن رمان .
دزدها مي آمدند ، چراغ خانه را روشن مي ديدند و راهشان را كج مي كردند و مي رفتند . اوضاع از اين قرار بود تا اينكه اهالي ، احساس وظيفه كردند كه به اين تازه وارد توضيح بدهند كه ، اگر چه خودش اهل اين كارها نيست اما حق ندارد كه مزاحم كار ديگران شود . هرشب كه او در خانه مي ماند ، معني اش اين بود كه خانواده اي سر بي شام زمين مي گذارد و روز بعد هم چيزي براي خوردن ندارند.
بدين ترتيب مرد درستكار در برابر چنين استدلالي چه حرفي براي گفتن مي توانست داشته باشد؟ بنابراين پس از غروب آفتاب او هم از خانه بيرون مي زد و همان طور كه از او خواسته بودند حوالي صبح برمي گشت ، ولي دست به دزدي نمي زد ، آخر او فردي درستكار بود و اهل اين كارها نبود . او هر شب مي رفت روي پله هاي شهر مي استاد و مدتها به جريان آب رودخانه نگاه مي كرد و بعدش هم كه به خانه برمي گشت و مي ديد كه خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است . او در كمتر از يك هفته دار و ندارش را از دست داد و چيزي هم براي خوردن نداشت و خانه اش هم كه لخت شده بود. ولي مشكل كه اين نبود چرا كه اين مشكل البته تقصير خود او بود نه؟!  مشكل چيز ديگري بود ، قضيه از اين قرار بود كه اين آدم با اين رفتارش حال همه را گرفته بود ! او اجازه داده بود كه دار و ندارش را بدزدند بدون اينكه خودش دست به مال كسي دراز كند . به اين ترتيب هر شب يك نفر بود كه پس از سرقت شبانه وقتي به خانه خودش وارد مي شد مي ديد كه خانه اش دست نخورده است ( خانه اي كه مرد درستكار مي بايست به آن دستبرد مي زد ) به هر حال بعد از مدتي به تدريج آنهايي كه شب هاي بيشتري خانه شان را دزد نمي زد رفته رفته اوضاعشان از بقيه بهتر شد و مال و منالي به هم مي زدند و برعكس كساني كه دفعات بيشتري به خانه مرد درستكار ( كه حالا ديگر چيزي در آن وجود ندارد ) مي رفتند روز به روز وضعشان بدتر مي شد و خود را فقيرتر مي يافتند. به اين ترتيب آن عده اي كه موقعيت ماليشان بهتر شده بود ، مانند مرد درستكار، اين عادت را پيشه كردند كه شبها پس از صرف شام بروند روي پل براي گردش و تفريح .
اين ماجرا اوضاع آشفته شهر را آشفته تر مي كرد ، چون معني اش اين بود كه باز افراد بيشتري از اهالي ثروتمند تر و بقيه هم فقير تر مي شدند . به تدريج آنهايي كه وضع ماليشان خوب شده بود و به گردش و تفريح روي پل روي آورده بودند متوجه شدند كه اگر به اين كار ادامه بدهند به زودي ثروتشان ته مي كشد و به اين فكر افتادند كه چطور است به عده اي از اين آدمهاي فقير پولي بدهند تا به جاي آنها هم بروند دزدي !! قراردادها بسته شد و پورسانتها تعيين گرديد البته آنها هنوز دزد بودند و سعي مي كردند كه در اين قرار مدارها باز هم سر هم كلاه بگذارند اما همانطور كه رسم اين گونه قراردادهاست ، آنها كه پولدارتر بودند ثروتمندتر و تهي دستها هم عموما فقيرتر مي شدند .
خلاصه عده اي هم از اهالي شهر آنقدر ثروتمند شدند كه براي ثروتمند ماندن نه نياز به دزدي مستقيم داشتند و نه اينكه كسي براي آنها بروند دزدي اما اگر دست از دزدي مي كشيدند فقير مي شدند چون فقير ها در هر حال از آنها مي دزديدند ، فكري به خاطرشان رسيد ، آمدند فقيرترين ها را استخدام كردند تا اموالشان را در مقابل ديگر فقيرها محافظت كنند . اداره پليس برپا شد و زندانها ساخته شد. به اين ترتيب چند سالي از آمدن مرد درستكار به شهر نگذشته بود كه مردم ديگر از دزديدن و دزديده شدن حرف نمي زدند حالا ديگر حرف بر سر دارا و ندار بود . اما در واقع هنوز دزد بودند . تنها فرد درستكار همان مرد اولي بود كه ما نفهميديم كه براي چه به آن شهر آمد و كمي بعد هم از گرسنگي مرد.
+ نوشته شده توسط من در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 23 |
پس از 9 ماه ورجه وورجه متولد شدم.
 
یک روزگی: ناخواسته، عریان جلوی یک پرستار نامحرم ظاهر شده بودم و حتی پرستار بی حیا بدون چشم های درویش شده، مدام به پشت من می زد!
یک سالگی: در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می انداخت و هی می گفت گوگوری مگوری، یهو لباسش خیس شد!
چهارسالگی: در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم و در حالیکه او گریه می کرد، من می خندیدم! نمی دانم چرا؟!
هفت سالگی: پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی از قبیل آن مرد آمد، آن مرد با ال90 آمد را یاد گرفتم.
نه سالگی: در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم ولی انداختم پای پسر همسایه دیگرمان. بنده خدا سر شب یک کتک مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد که شیشه همسایه را بشکند و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من!
دوازده سالگی: به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم. در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم ولی ناظم آنجا کاملاً به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاظر چندین و چند منفی انضباطی گرفتم! البته به محض اینکه به اخلاق ایشان آشنا شدم، چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم!
هجده سالگی: در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی در رشته فراگیرغیرانتفاعی شبانه ی علمی کاربردی کاردانی میخ کج کنی در دانشگاه آزاد واحد بوقمنچزآباد (البته یکی ازشعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد!) قبول شدم.
بیست و چهار سالگی: در این سال دانشگاه آزاد به اصرار مدرک کاردانی ام را که هنوز نیمی از واحدهایش مانده بود تا پاس شود، به من داد!
بیست و شش سالگی: رفتم زن بگیرم، گفتند باید یک شغل پردرآمد داشته باشی. رفتم یک شغل پردآمد داشته باشم، گفتند باید سابقه کارداشته باشی. رفتم دنبال سابقه کار که در نهایت سابقه کار به من گفت: بی خیال زن گرفتن!
سی وسه سالگی: بالاخره با یکی مثل خودمون که در ترشی قرار داشت قرارمدارهای ازدواج و خواستگاری و عقد و بله برون و نخیردرون و پاتخت و کنارتخت و گوشه پایین سمت چپ تخت و... رو گذاشتیم.
چهل ویک سالگی: در این سال گل پسر بابا که می خواست بره کلاس اول، دوتا پاش رو کرده بود توی یک کفش که لوازم التحریر دارا و سارا میخوام. بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه. ورپریده بیشترشو سارا برمی داشت تا دارا!
شصت وشش سالگی: تمام دندانهایم را کشیده بودم و حالا باید دندان مصنوعی می خریدم. به علت اینکه حقوق بازنشستگی ما اجازه خرید دندان مصنوعی صفرکیلومتر رو نمی داد، دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم رو که تازه به رحمت خدا رفته بود(!) برای حدااکثر بیست سال اجاره کردم. معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده ولی خوبیش این بود که حداقل شبها یک لیوان آب یخ بالای سرم بود!
هفتاد و هشت سالگی: به علت سن بالای من و همسرم، پسرانمان( شما بخوانید عروسهایمان!) ما را به خانه هایشان راه نمی دادند.
هشتاد و پنج سالگی: بلافاصله پس از خوردن یک کله پاچه درست حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه پس دادم تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند!
نود سالگی: همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم، زیادی حرف شده بودند وفردای همین حرف های زیادی بود که به طور نابهنگامی خدابیاورز شدم

 

+ نوشته شده توسط من در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 8 |
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الاهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و بحث ديني و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری درراه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
خنده داره . اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟
+ نوشته شده توسط من در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 7 |
 
دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام. شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم. توي كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتي پرسيدم «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد.
 
با اينكه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري؛ اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!
 
***
 
دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:«لابد ايشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند، هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!
 
***
 
چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم؛ آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد!
 
***
 
جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد!
 
***
 
سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!
 
***
 
سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي‌كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!
 
***
 
چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي‌خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي‌شوم؛ اما من قبول نمي‌كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند
 
***
 
جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواي تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!
 
***
 
دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!
 
***
 
پنچ شنبه:  امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!
 
***
 
دوشنبه:  امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!
 
***
 
شنبه:  امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد!
 
***
 
يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!
 
***
 
ترم آخر :  امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترشم و آخر سر هم مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم
+ نوشته شده توسط من در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 7 |
روی ماه و لای ستاره ها
یک نفر دنبال خدا میگشت ، شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دستها رو به آسمان قد میکشد .پس هر شب از پله های آسمان بالا میرفت ، ابر ها را کنار میزد .پادر شب آسمان را میتکاند ، ماه را بو میکرد و ستاره ها را زیرو رو .
او میگفت : ((خدا حتما یک جایی همین جاهاست . ))
و دنبال تخت بزرگی میگشت به نام عرش ؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد . او همه آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی .
نه رد پایی روی ماه بود نه نشانه ای لای ستاره ها . از آسمان دست کشید ، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم .
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد . زمین پهناور بود و عمیق . پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند .
زمین را کند، ذره ذره و لایه لایه و هر روز فرو تر رفت و فرو تر .
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود .
نه پایین و نه بالا ، نه زمین و نه آسمان .خدا را پیدا نکرد . اما هنوز کوه ها مانده بود . دریا ها و دشت ها هم . پس گشت و گشت و گشت  . پشت کوه ها و قعر دریارا ، وجب به وجب دشت را . زیر تک تک همه ریگ ها را . لای همه قلوه سنگ ها و قطره قطره آب ها را . اما خبری نبود ، از خدا خبری نبود.
نا امید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو .
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت . شاید نسیم فرشته بود که میگفت خسته نباش که خستگی مرگ است . هنوز مانده است ، وسیع ترین و زیبا ترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است . سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست .
نسیم دور او گشت و گفت : (( اینجا مانده است ، اینجا که نامش تویی . ))
وتازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید . نسیم دریچه کوچکی را گشود ، راه ورود تنها همین بود . و او پا بر دلش گذاشت وارد شد . خدا آنجا بود . بر عرش تکیه زده بود . و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود. همین جاست .
سالها بعد وقتی که او به چشم های خود بر گشت ، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان و هم در زمین . هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه ، هم لای ستاره ها و هم روی ماه .
+ نوشته شده توسط من در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 7 |
1) اجتماعی:
 
کی عاشق کی شده؟
کی مراسم می گیرن؟
مهریه­اش چقدر بود؟
جهیزیه اش چیا بود؟
آیا حامله است؟
چی زائیده؟
 
 

 
 
2) هنری:
 
کی با کی  نسبت داره؟
کی چقدر می گیره؟
کی قراره با کی ازدواج کنه؟
کی با کی به هم زده؟
کی کجا رقصیده؟
 

 
 
3) اداری:
 
 
کی چقدر می گیره
کی قراره مدیر بشه؟
کی با مدیر نسبت داره؟
کی با مدیر به هم زده؟
کی قراره ازدواج کنه ؟
 
 

 
 
۴) مراسم عروسی
 
کی چی پوشیده؟
کی چی خریده؟
کی چی مالیده
کی با چی آمده؟
کی بخاطر کی نیومده؟
 

 
 
۵)بعد از مراسم:
 
کی چی پوشیده بود؟
کی چی آورده بود؟
کی چرا نیومده بود؟
کی بدون دعوت آمده بود؟
کی بود که چیز مناسبی نپوشیده بود؟!
 
 

 
 
۶) ترکیبی:
 
 
کی، کجا و با کی نسبت داشت که حالا داره چقدر می گیره؟
 
کی عاشق کی بود که حالا چرا بره با یه، کی دیگه ازدواج کنه؟
 
کی از کجا آورد که تونسته چی بخره؟
 
کی با کی به هم زده که با کی خوب شده؟
 
کی با کی کجا رقصیده بودن که چرا چیز مناسبی نپوشیده بودن؟

 

+ نوشته شده توسط من در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 21 |
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت همون دو سه تا خواننده ی این وبلاگ.میخواستم بگم که بالاخره دعاهایی که به درگاه حق تعالی داشتین مستجاب شد و من دوباره آپیدم!یه مشتلق طلب من!اخه وقتی تو این اوضاع شلم شور وا صدا به صدا نمی رسه اپ کنم که چی بشه؟ هی...!!!یاد دولت اصلاحات به خیر!حتما میگین چه ربطی داره؟ اره؟ واقعا نمیدونین چه ربطی داره؟ منم ربطشو نمیدونم ولی مطمئنم که بی ربط نیست!بگذریم٬ نمیخوام شادی تون بابت تموم شدن غیبت صغری آپیدن خراب بشه واسه همین ادامه نمیدم!راستی تا یادم نرفته تهدید کنم که اگه نظرات کم باشه دیگه اپ نمیکنم!!!!!
+ نوشته شده توسط من در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 21 |
خدايا
تنها می دانم که بايد نوشت
که نوشتن مرا آرام کند.
خدايا ديگر نمی دانم چه درست است!!
نمی دانم که آيا اين هم باز امتحانی است از سويت؟!
خدايا!! خدايا!!
نمی خواهم...٬ ديگر نمی توانم...
می دانم که تنها خود مقصرم... می دانم
خواهم ايستاد محکم در برابر نا ملايمات
اگر خدايا تو را هم نداشتيم٬ آن وقت چه؟
خدايا٬ تو اين زمونه همه به فکر خويشتن اند
ديگر قلب ها را نمی توان شناخت...
محبتها٬ عشق ها٬ همه و همه خريدنی شدند...
ای کاش
در آن دورانی که عشق ها واقعی٬ محبت ها وفادار بودند
به دنيا آمده بودم!
خدايا٬ تنها می دانم که تو بر همه چيز آگاهی
و تنها دل به همين خوش کرده ام
نا اميدم مکن٬‌ رهايم نکن٬‌ که تنها اميدم تو هستی...
دستم گير و ياريم کن
گاهی دوست می دارم ديوانه باشم٬
هيچ درک نکنم٬ نفهمم...
در دنيای خويش٬ آزادانه...
وای خدايا٬ چه لذتی...
در دنيايی زيستن که کسی از آن خبر نداشته باشد...
نمی دانم تا کی بايد عاشق بود...
بايد پنهان کرد عشق را...
دروازه ی دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد
مبادا باز اين دل ديوانه سر بر آورد
و دوباره عاشق شود...
آسمان آبی٬
نسيم بهاری٬
آما دل من غمگين است٬
بهار آمد...
دل من زمستان است٬
تنهايی ام را با که قسمت کنم؟ ... نمی دانم!
بغض های دل را با که بگويم؟ ... نمی دانم!
+ نوشته شده توسط من در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 7 |
در جاده زندگي ميرفتم.نميدانستم به كجا...فقط ميدانستم بايد رفت.در طول مسير به انسان هاي گوناگوني برخورد م اما با يك درد مشترك:شكست در عشق.من در دلم به انها خنديدم وميگفتم عشق ديگر چيست؟
عشق انقدر ارزش ندارد كه خودت را نابود كني...به انها دلداري دادم و به راه خود ادامه دادم...جاده زندگي خطرناك بود وپر از فرازو نشيب/...
احتياج به همسفري داشتم پس عاشق شدم! حالا همسفري پيدا كرده بودم اما مدت ها گذشت تا دانستم تصوير من از او با انچه واقعيت داشت فاصله اي بس طولاني بود. مدتها گذشت تا بدانم اشنايي ...تصادف بود! اما جدايي...قانون!.نمي خواستم حقيقت را بپذيرم اما حقيقت چنان پنجه هاي قوي اي داشت كه مرا مغلوب كرد...
او رفت و من ماندم و...حسرت هاي گذشته...!!!
+ نوشته شده توسط من در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 7 |
یه روزایی مثل امروز برای گفتن خیلی چیزها دیگه دیر شده
خوب که فکر می کنم برای همه چیز دیر شده
توی هر کاری عجله می کردم اما همیشه کندتر از زمان بودم
من جا موندم
من توی این بازی عمرم جا موندم
دیگه فرصتی نیست
چون برای بازی مجدد دیگه دیر شده
نه رقیبی هست نه وقت و انگیزه ای
همیشه همینطور بوده
آره از وقتی من یادم می یاد واسه هر کاری که کردم یه لحظه بعدش پشیمون شدم
بعد پشیمونی رو فراموش کردم بعد فراموشی رو رها کردم
بعد خودم رو گم کردم و به خودم اومدم که ای وای پسر چه کردی با خودت
وقت اضافه هم گذشت
 تو حتی نفهمیدی که کی سوت آخر بازی رو زدن
فقط وقتی فهمیدی که همه با حالت تعجب از شکست بهت زده نگات می کردن
و تو هیچ وقت نفهمیدی که چرا باختی
اما من بهت می گم تو همیشه از روزگار جا موندی
چون هیچ چی رو جدی نگرفتی
آره بابا زندگی چیزی جز یه شوخی بامزه نیست اینو بعدن می فهمی
هیچ چیز این زندگی جدی نیست
حتی اخم آدمها هم یه جورایی بامزه است
و من به همه چیز می خندم، حتی به گریه های خودم
مجبورم برای همه چیز
حتی برای خندیدن و گریستن
 چون چاره ای نیست
پس به روزگار و بازی های روزگارهم می خندم
اما یه لحظه صبر کن ببینم
نگام کن
خوب به من نگاه کن
واسه چی داری گریه می کنی
واسه چی داری ناله می کنی
شکایتت از کی ، از چی؟
اشک نریز گلکم، نازکم
آروم باش و به من خوب گوش بده
دیدی گفتم برای خیلی چیزها دیر شده
اما تو حرفم رو باور نکردی
آره جونم، وقتی واسه چیزی که تموم شده و از دست رفته گریه می کنی
معلوم می شه که تو نفهمیدی و قدر خیلی چیزها رو ندونستی شایدم اونا قدر تو رو ندونستن
اما دیگه بازی تموم شده حتی اگر همه تلاشت رو بکنی دیگه هیچی سر جای خودش بر نمی گرده
قصه غصه های آدمها هیچ وقت خدا تمومی نداره
اما خاطره ها می تونه مرهمای خوبی واسه زخم ما باشه
مثل من باش که خاطره هام شده فانوس روشن روزها و شبای سیاهم
البته اگه یه کم فکر کنی می فهمی که درد هم شیرینه، لذت داره
الان که توی رنج و دردم دارم اینا رو می گم
چون فهمیدم که رنج لذت داره
لذتش اینه که قدر روزهای خوب و شیرینت رو توی رنج و درده که  می فهمی
خیلی چیزهای دیگه هست که می خوام بگم
اما حرفم نمی یاد، باشه واسه بعد، وقتی که ....
تو بگو که کی تا واست خوب خوب تعریف کنم.
+ نوشته شده توسط من در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 7 |

يك نفر .........                        يك جايي .........

 

تمام رؤياهايش لبخند توست

 

وزماني كه به توفكرمي كند

 

احساس مي كند كه زندگي واقعاباارزش است

 

پس هرگاه احساس تنهايي كردي

 

اين حقيقت رابه خاطر داشته باش

 

يك نفر .........                       يك جايی .........

 

 

       درحال فكركردن به توست

 

 

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

 

آرام باش، آرام باش                                      توخداراداري

 

آن حقيقت ،آن يگانه ،آن هوادار شبانه

 

آرام باش، آرام باش                                        توخداراداري

 

آن معبود، آن پاكي ،آن همه خوبي و احساس و بها را داري

 

آرام باش ، آرام باش                                          توخداراداري

 

پس نگو تنهايم ،پس نگو بي ياورم، بي يارم

 

آرام باش ،آرام باش                                           توخداراداري

 

يعني عشق، معبود، سنگ صبوردل من، دل تو، پس خموش

 

                    ما خدا را داريم  

 

+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 13 |
يكي بود يكي نبود مردي بود كه زندگي اش را با عشق
و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتي مرد همه مي گفتند
 به بهشت رفته است .آدم مهرباني مثل
او حتما به بهشت مي رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ي كيفيت فرا گير نرسيده بود.
استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.دختري كه
 بايد او را راه مي داد نگاه سريعي به ليست انداخت
و وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي
 نمي خواهد هر كس به آنجا برسد مي تواند وارد شود .
مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت و
يقه ي پطرس قديس را گرفت:
اين كار شما تروريسم خالص است!
پطرس كه نمي دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد ،
چه شده؟ابليس كه از خشم قرمز شده بود گفت:
آن مرد را به دوزخ فرستاده ايد و آمده
و كار و زندگي ما را به هم زده.
از وقتي كه رسيده نشسته
و به حرفهاي ديگران گوش مي دهد...
در چشم هايشان نگاه مي كند...
به درد و دلشان مي رسد.
حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي كنند...
هم را در آغوش مي كشند و مي بوسند.
دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد!!
وقتي رامش قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست
 و گفت:
 
((با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف
 به دوزخ افتادي...
خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند))
 
     "پائولو كوئلیو"
+ نوشته شده توسط من در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 6 |
امشب باز هم آسمان تماشاگه من بود. صاف و پر ستاره. قاصدکی آرام نگاهم را دزدید. آن را گرفتم، نگاهش کردم. دوستی دارم که می‌گفت اگر آرزویی را آرام به قاصدک بگویی و بعد در باد رهایش کنی حتما برآورده می‌شود! او به قاصدک‌ها ایمان داشت.باد با عجله دوید. انگار باز دنبال کفش‌های قاصدک می‌گشت! آهای قاصدک سر به هوا، چشمک کدام ستاره مجذوبت کرد؟؟
خواستم این بار برای یک بار هم که شده، من از قاصدک بپرسم آرزویت چیست؟
دست و پایش را گم کرد. آرام گفت
دوست دارم دستانم در دست‌های خورشید باشد. می‌دانی چرا؟ چون دست‌های او در دست خورشید است!!!  چه آرزوی نابی
از باد هم پرسیدم. سریع وزید و گفت
الان فقط می‌خواهم کفش‌های قاصدک را پیدا کنم
از آسمان پرسیدم. گفت
همیشه او به من نگاه می کند
از ستاره پرسیدم. گفت
همیشه برایش چشمک بزنم. چون فقط ستاره‌ها هستند که از چشمک زدنشان منظوری ندارند
از من پرسیدند.
گفتم
گفتم ...همیشه...همیشه شب باشد! آن هم یلدایی
راستی امشب می‌خواهم به صید ستارگان بروم. پیغامی برای ماه نداری؟؟؟
 
اشک رازی است...
می دونی چرا وقتی گریه می کنی آروم می شی؟
چون اشکای گرمت قبل از این که از مجرای چشم سرازیر بشه یک سری به قلبت می زنه. بعد قلبت که داغه حرارتشو می ده به اشکات و اشکات گرم می شن. اونوقت اشکات سرماشونو  می دن به قلبت. این جوریه که اشکات گرم می شن و قلبت سرد و آروم

 

+ نوشته شده توسط من در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 6 |

شعر تاگور تو یکی از کتابای ادبیات دبیرستان رو یادت هست؟

خدایا آنان که همه چیز دارند

مگر تو را

به سخره می گیرند

آنان را که هیچ ندارند

مگر تو را!

***

هر کودکی

با این پیام

به دنیا می آید

که خدا هنوز از انسان نومید نیست

***

خدا به انسان می گوید:

((شفایت می دهم

از این رو که آسیبت می رسانم

دوستت دارم

از این رو که مکافاتت می کنم.))

***

آنان که فانوسشان را

بر پشت می برند

سایه هاشان پیش پایشان می افتد!

***

ماه

روشنی اش را

در سراسر آسمان

می پراکند

و لکه های سیاه را برای خود نگه می دارد!

***

کاریز خوش دارد خیال کند

که رودها

تنها برای این هستند

که به او آب برسانند!

***

خـــــــدا

نه برای خورشید

ونه برای زمین

بلکه برای گل هایی که برایمان می فرستد

چشم به راه پاسخ است

 

تا حالا کتاب شاهزاده کوچولو رو خوندی؟مطالبی که از کتابش گلچین کردم و توی وبلاگ ثبت کردم چی؟ نه نخوندی، آخه اونقدر بزرگ شدی که فکر می کنی با یه نگاه سرسری روی مطالب، تا عمق اونو فهمیدی، بزرگ شدی و به اینکه در طول سه روز بیست و چهار فصل از کتاب هری پاتر رو خوندی افتخار می کنی، چون اعداد و ارقام و شماره ها رو دوست داری و احساس می کنی با رقم آدما رو می شناسی و اونا هم تو رو می شناسن، ولی هنوز دلت اونقدر ظریف و کوچولو مونده که بزرگ شدن هری و وارد شدنش به دنیای آدم بزرگا رو دوست نداری، تو دنیای خودمونو دوست داری، اما غرورت نمی ذاره، چون باید بزرگ باشی، مثل همه ی دوستات و هم سن و سالات؛ منم همین طور

               

آره من بزرگ شدم، تو بزرگ شدی . . .

 

اونقدر بزرگ شدی که هیچ وقت از من نپرسیدی چه بازی هایی رو دوست دارم، یا چرا از رنگ آبی خوشم میاد

همه ما رو اونقدر بزرگ می بینن که دیگه با اسم کوچیک صدامون نمی کنن، هر جایی که می ریم می گن آقای فلانی یا خانم فلانی و ما داره باورمون می شه که باید وارد دنیای آدم بزرگا بشیم، دنیای اعداد و ارقام و القاب، دنیایی که شیطنت های بچگی مون توش جایی نداره و مورد تمسخر واقع می شه

ما اونقدر بزرگ شدیم که اگه مثل دوران کودکی مون زود از هم ناراحت می شیم اما دیگه مثل اون وقتا زود از یادمون نمی ره، اونقدری که همیشه منتظر سلام مخاطبیم تا به سلامش علیک بگیم، دیگه از خاک بازی و قایم باشک خوشمون نمیاد

آخه ما بزرگ شدیم

اونقدر بزرگ شدیم که هیچ حرفی رو بی منظور نمی زنیم، ته هر جمله مون یه منظور و مفهومی هست و اونقدر با غرض همه ی کارامون انجام می شه که حتی بی غرض های دیگران رو غرض دار فرض می کنیم و از دست هم ناراحت می شیم، انگاری خوشمون میاد همیشه از دست هم ناراحت باشیم، درست مثل آدم بزرگا

و گاهی هم اونقدر خودمون رو تو اوج می بینیم که احساس می کنیم دیگه به دوستی با فلان دوستمون نیازی نداریم و دلیلی برای ادامه ی دوستیمون نمی بینیم، شاید از طرف خسته شدیم، شایدم دیگه واسمون خیلی تکراری شده، آخه اونقدر بزرگ شدیم که می تونیم تمام خاطرات و لحظات خوب و قشنگی که با دوستمون داشتیم رو خیلی راحت ندیده بگیریم و زود زود فراموش کنیم

" بارون چقدر لطیف و قشنگه؛ صدای گنجشک ها چقدر آرامش بخشه؛ آسمون، کوه، دریا، کویر، دشت، جنگل و . . . خیلی دوست داشتنی هستن؛ پاییز هر سال میاد، هیچ وقتم حرف تازه ای واسه ی گفتن نداره، با این همه از منبر باد که بالا میره درختا چه زود به گریه میفتن؛ و . . . " اما ما دیگه وقت نداریم به اینا فکر کنیم، آخه زندگیمون فقط شده دغدغه های مادی

و من در عین بچگی اونقدر به بزرگ شدن خودم و آدما فکر می کردم که تو خونه یه دسته گل به آب دادم و وقتی صدای مامانم در اومد که حواست کجاست، خجالت کشیدم بگم توی دنیای خودمم، دنیای بچگی و شیطنت و بازی و شور و هیجان و دوستی و خاطرات و خاک بازی؛ آخه مامانم فکر می کنه دخترش حالا دیگه بزرگ شده به گفته ی آدم بزرگا "خانمی شده واسه ی خودش" که اگه خانم شدن به زیر پا گذاشتن تمام دوران کودکیه کاش هیچ وقت نمی شدم

 

                                                         امضا: آبجی

+ نوشته شده توسط ابجی در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 12 |

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید

داستان غم پنهانی من گوش کنید

گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

سوختم , سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم

یسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس دران سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت             

سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتر ی و گرمی بازار نداشت

 یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت    

اول آنکس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

داد  رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دل ارایی او

شهر پر گشت زغوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سرو سامان دارد

چاره اینست وندارم به از این رای دگر

که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

 چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد ازاین رای من اینست وهمین خواهد بود

من براین هستم و البته چنین خواهد بود

پیش او یار نو و یار کهن هردو یکی است

حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی است             

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی است

 نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود         

زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی یار دگر باشم به

چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به

مرغ خوش نغمه ی گلزار  دگر باشم به

نرگسی کو که شوم بلبل داستان سازش

سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آنکه بر جانم از او دم به دم آزاری هست

می توان یافت که بر دل زمنش یاری هست

از من وبندگی من اگرش عاری هست

 بفروشد  که به هر گوشه خریداری هست

یه وفاداری من نیست دراین شهر کسی

بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی بر ره عشق تو دویدیم بس است

راه صد بادیه ی درد بریدیم بس است

قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است

اول و آخر مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سر کوی دل آرای دگر

با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر

 تو مپندار که مهر از دل محزون نرود

آتش عشق به جان افتدو بیرون نرود

وین محبت به صد افسانه و افسون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود

دوزخ از مهر تو و این طایفه افسرده شود            

 ای پسر چند به کام دگرانت بینم

سرخوش و مست زجام دگرانت بینم

مایه ی عیش و مرام دگرانت بینم

ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار, چه بی باکی چند

چه هوس ها که ندارد , هوسناکی چند

یار این طایفه ی خانه بر انداز مشو

از تو حیف است به این طایفه دمساز مشو

می شوی شهره , به این فرقه , هم آواز مشو

غافل از لعب حریفان دغل باز مشو

به, که مشغول به این شغل نسازی خود را

این نه کاری است , که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند

سینه پر درد زتو سینه فکاران هستند

غرض اینست که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگه, قفایی نخوری

واقف کشتی  خود باش که پایی نخوری

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلش آرزوی قامت دلجوی تورفت

شد دل آزرده و آزرده  دل از کوی تو رفت

با دل پر گله از نا خوشی خوی تو رفت

حاشاالله که وفای تو فراموش کند

سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند

 

                                 وحشی بافقی

+ نوشته شده توسط ابجی در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 21 |

زیر خاکستر ذهنم باقی است

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری است زعشقی سوزان

که بود گرم و فروزنده هنوز

*****

عشقی آن گونه که بنیان مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم ازاین که چرا

مانده ام زنده هنوز

*****

گاه گاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آن که جانم را سوخت

یاد می آردازاین بنده هنوز

*****

سخت جانی را بین

که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از

بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

*****

گر چه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

*****

گفته بودند که "از دل برود یار چو از دیده برفت"

سال ها هست که از دیده ی من رفتی، لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

*****

دفتر عمر مرا

دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

هم چنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

*****

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

*****

"آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی است

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

*****

زنده یاد حمید مصدق

+ نوشته شده توسط ابجی در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 21 |

 

*  آدم بزرگ ها هیچ وقت به تنهایی چیز ها را نمی فهمند و بچه ها هم از اینکه همیشه به آنها توضیح بدهند خسته می شوند.

 

*    گوسفند را ببندم؟ چه فکر عجیبی!

 

*    آدم اگر راست خودش را بگیرد و برود هم نمی تواند خیلی دور برود ...

 

*    خوب ، آدم بزرگ ها این طوریند.

 

*    آنها ارقام را دوست دارند. وقتی در مورد دوست تازه تان با آنها صحبت می کنید ، هرگز از شما در مورد آنچه اصل است نمی پرسند، هرگز به شما نمی گویند مثلا آهنگ صدای دوستتان چگونه است؟ بازی های مورد علاقه اش کدامند؟آیا جمع کردن پروانه ها را دوست دارد ؟ در عوض از شما می پرسند : دوست شما چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ درآمد پدرش چقدر است؟ وفقط در صورت دانستن جواب این ها خیال می کنن که او را می شناسند. اگر شما به آدم بزرگ ها بگویید خانه زیبایی دیدم که از آجر سرخ ساخته شده و در پشت بامش کبوتران ... نمی توانند آن خانه را مجسم کنن . باید به انها گفت:" یک خانه صد هزار فرانکی دیدم."ان وقت به بانگ بلند خواهند گفت :"به! چه خانه قشنگی!"

 

 

*    اگر به آنمها بگویید: "دلیل اینکه شازده کوچولو وجود دارشت این است که او بچه شیرین زبانی بود و می خندید و دلش می خواست گوسفندی داشته باشد و هر کس که دلش گوسفند بخواه دلیل بر این است که وجود دارد" متوجه حرفای شما نمی شوند و شانه بالا می اندازند و شما را کودک فرض می کنن ولی اگر به آنها بگویید"شازده کوچولو از سیاره ب 612آمده است" باور خواهند کرد و با سوالات بی شمار شما را خسته خواهند کرد.

 

*    آدم بزرگ ها این طورند. نباید از آنها رنجش به دل گرفت.بچه ها باید نسبت به آدم بزرگ ها گذشت داشته باشند.

 

*     البته برای ما که ذات زندگی را درک می کنیم ارقام خنده دار است.

 

*      همه مردم فرصت داشتن دوست را نداشته اند.

 

*      شاید من هم کمی مثل آدم بزرگ ها هستم.

 

*  اگر ساقه ظریفی از ترب یا گل سرخ باشد می توان آن را به حال خود گذاشت ولی اگر گیاه بدی باشد باید ریشه کن شود.

 

*     آدم اگر گاهی کار امروز را به فردا بیاندازد اشکالی ندارد.

 

*     بچه ها،درخت بائوباب را دست کم نگیرید.

 

 

*   آه! شازده کوچولو،دوست کوچک من ،کم کم به دنیای کوچک و غمبار تو پی بردم.تو مدت ها به جز تماشای زیبایی غروب آفتاب سرگرمی دیگری نداشته ای.

                      

*     ...ولی باید منتظر شد.

 

*     تو حتما می دانی ... آدم وقتی دلش می گیرد،غروب آفتاب را بسیار دوست می دارد ...                                        

 

*    شازده کوچولو وقتی سوالی را می پرسید،دیگر دست بردار نبود تا پاسخش را بگیرد.

 

*    گل ها موجودات ضعیف و بی گناهی هستند.موجوداتی ساده دل که فکر می کنند با آن خارها می توانند از خودشان دفاع کنند.

*      آیا جنگ گوسفند ها با گل ها جدی نیست؟

 

*   اگر من گلی را بشناسم که در دنیا فقط یکی از آن گل باشد و در هیچ جای دنیا یافت نشود،آن وقت گوسفندی بیاید و بی آنکه بداند چه می کند یک روز صبح آن را یک لقمه چپش کند،مهم نیست؟

 

*   اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در میلیونها سیاره فقط یکی از آن باشد،وقتی به آن سیاره ها نگاه می کند احساس خوشبختی می کند و با خود می گوید گل من در یکی از این ها جای دارد.ولی اگر گوسفند گلش را بخورد،مثل این است که تمام ستاره ها در یک آن خاموش شوند.بگو ببینم این مهم نیست؟

 

*   ... من هیچ ترسی از ببر ندارم اما از نسیم می ترسم. شما نمی توانید حفاظی برای من فراهم کنید؟

 

*      به هیچ وجه نباید حرفای گلها را جدی گرفت.فقط باید آنها را تماشا کرد و بوییدشان.

 

*      گل من تمام سیاره مرا عطر آگین کرده بود اما من نمی توانستم از وجود او لذت ببرم.

 

*     او فضای مرا معطر می کرد و همین باید کافی می بود.

 

*     ... ومن آن قدر خام بودم که نمی دانستم چگونه دوستش بدارم. و به او محبت کنم.

 

*    وقتی برای آخرین بار به گلش آب داد و آماده شد که او را در زیر سرپوش بلورین بگذارد،احساس کرد اشکهایش می خواهند سرازیر شود.

 

*    گل گفت:"بله من تو را دوست دارم.باید این را زودتر به تو می گفتم.البته چندان اهمیت ندارد.اما تو هم اشتباه کردی.

 

*      حال که تصمیم به رفتن گرفته ای ، برو!

 

*      مفهوم دنیا از نظر پادشاهان بسیار ساده است:"همه مردم رعیت هستند."

 

*    پس تو خودت را محاکمه خواهی کرد.این دشوارترین کار است.همیشه محاکمه خود از محاکمه دیگران سخت تر است.تو اگر توانستی در مورد خودت خوب قضاوت کنی قاضی واقعی هستی.

 

*      به راستی که آدم بزرگ ها خیلی عجیبند.

 

*    از نظر خود پسندان،دیگران کاری جز ستایش آنها ندارند .تعریف یعنی اینکه تو مرا زیبا ترین،خوش پوش ترین،پولدارترین و با هوشترین ساکن این سیاره بدانی.

 

*      وقتی تو الماسی را پیدا می کنی که مال کسی نباشد،خوب ،مال توست.

 

*   شازده کوچولو از چیزهای جدی تعریف دیگری برای خود داشت که با تعریف آدم بزرگ ها خیلی فرق داشت.

 

*     ....این کار زیباییست و چون زیباست،سود مند هم هست.

 

*      آدم در عین حالی که وفادار به دستوراست،می تواند تنبل هم باشد.

 

*    آدم چه می داند!

 

*    من یک گل دارم.

 

*    گل زیباترین چیز است.

 

*  اگر کسی بخواهد باهوش تر و عاقل تر از آن چه هست،به نظر برسد از حیقیقت دور می شود.

 

*  به نظرم روشنی ستارگان برای این است که هر کس بتواند ستاره خود را پیدا کند.به سیاره من نگاه کن،درست بالای سر ماست...ولی می دانی چقدر دور است؟!

 

*    در صحرا آدم احساس تنهایی می کند.

 

*    با آدم ها هم احساس تنهایی می کنی.

 

*  شازده کوچولو از صحرا گذشت و جز به یک گل که سه تا گلبرگ داشت به چیز دیگری بر نخورد،گلی ناچیز ....

*  هیچ معلوم نیست کجا می شود پیدایشان کرد(آدم ها).باد این طرف و آن طرف می بردشان.نیست که ریشه ندارند!این بی ریشگی حسابی اسباب دردسرشان شده.

 

*    با من دوست بشید!من تنها هستم.

 

*  شازده کوچولو با خود فکر کرد:"چه سیاره عجیبی ! یکدست خشکی و تیزی و شوری!آدم هایش هم که اصلا قوه تخیل ندارند و هر چه می شنوند همان تکرار می کنند.... در سیاره من گلی بود که همیشه اول او حرف میزد.

 

*    جاده ها همیشه به آدم ها می رسند.

 

*  شازده کوچولو پاک احساس بدبختی کرد.گلش به او گفته بود که تمام عالم یگانه است.حال پنج هزار گل دیگر،همه مثل گل او در یک باغ هستند.

 

*  من گلم را یگانه می دانستم و خیال می کردم گنجی دارم،در حالی که فقط یک گل سرخ معمولی داشتم.

 

*    روباه گفت:من نمی توانم با تو بازی کنم چون اهلی نشده ام.

 

*    "اهلی کردن"چیزی است که آدم ها آن را فراموش کرده اند،یعنی "ایجاد علاقه کردن"

 

*  تو الان برای من یک پسر بچه هستی مثل صدها هزار پسر بچه دیگر نه من نیازی به تو دارم نه تو نیازی به من.من هم برای تو روباهی هستم مثل صدها هزار روباه دیگر.ولی اگر تو مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم بود.تو برای من یگانه می شوی و من برای تو در همه عالم یگانه می شوم....

 

*    گلی هست که .... خیال می کنم مرا اهلی کرده است.

 

*  بر روی زمین هر چیزی ممکن است اتفاق بیافتد.شازده کوچولو گفت:ولی آن گل در زمین نیست.

 

*  اگر تو مرا اهلی کنی زندگی من متحول می شود.صدای پای تو با همه پاهای دیگر فرق خواهد داشت.با صدای پاهای دیگر به سوراخ خود فرار می کم ولی صدای پای تو مرا از لانه بیرون خواهد کشید.

 

 

* لطفا مرا اهلی کن!هیچ چیز را تا اهلی نکرده ای نمی توانی بشناسی.ادم ها دیگر وقت شناختن چیز ها را ندارند.

 

 

*    تمام سوئ تفاهم ها ناشی از زبان است.

 

*  تو اگر مثلا هر روز ساعت 4 بعد از ظهر بیایی من از ساعت 3 کم کم خوشحال خواهم شد.و هر چه وقت بگذرد احساس شادی من بیشتر خواهد بود.ساعت 4 که بشود هیجان زده خواهم شد و آن وقت است که احساس خوشبختی می کنم.ولی اگر هر روز یک ساعت نامعلوم بیایی من شادی پیش از آمدنت را حس نخواهم کرد ....

 

*  یک بار دیگر برو و گل های سرخ را تماشا کن.خواهی دید که هیچ یک شبیه به گل تو نیستند.

 

*  بدان که هر چیزی را به چشم دل بهتر می توان دید تا به چشم سر.آنچه اصل است از چشم سر پنهان است.

 

*    آنچه گل تو را یگانه می کند عمری است که به پای او صرف کرده ای.

 

*  آدم ها این حقیقت را از یاد برده اند اما تو از یاد نبر هر چه را که اهلی کنی مسئول آن خواهی بود.تو مسئول گل خود هستی.

 

*    آدم هرگز از جایی که هست راضی نیست.

 

*  فقط بچه ها هستند که می دانند پی چه می گردند.آن ها کلی وقت صرف یک عروسک پارچه ای می کنند و آن عروسک برایشان همه چیز است.اگر آن ها را بردارد به گریه می افتند.

 

*    حتی دم مرگ هم فکر کردن به دوستی که داشته ای خوب است.

 

*    زیبایی ستارگان به خاطر گلی است که در درون آن نهفته است.

 

 

*    چیزی که بیابان را زیبا می کند چاهی است که در دل آن پنهان است.

 

*  شازده کوچولو گفت:"ادم های سیاره تو(زمین)پنج هزار گل سرخ را در یک باغچه در کنار هم می کارند....و گلی را که می خواهند میان ان ها نمی یابند.

 

*    تمام آدم ها برای خود ستاره ای دارند که با هم خیلی فرق دارند.

 

*    آن شب متوجه رفتنش نشدم.بی صدا از پیشم رفته بود.

 

*    من مسئول مراقبت از گلم هستم.او خیلی ضعیف است.

 

*  او لحظه ای بی حرکت ماند.هیچ صدایی ازش در نیامد. آهسته مثل درختی که بریده باشندش بر زمین افتاد.

 

 

*    هیچ آدم بزرگی نخواهد فهمید که این مسئله چقدر اهمیت دارد!!!

 

          "  تو مسئول گل خود هستی    

+ نوشته شده توسط ابجی در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 21 |
  1. هنوز هم که هنوز است عاشق  ماهم

  2. ولی بدون تو مهتاب را نمی خواهم

  3. برای آمدنت گرچه راه کوتاه است

  4. هنوز هم که هنوز است چشم در راهم

  5. سلام...روز قشنگی ست...دوستت دارم...

  6. چقدر عاشق این جمله های کوتاهم

  7. هوای بودن یک عمر با تو را دارم

  8. منی که دلخوش دیدارهای گهگاهم

  9. برای گفتن یک حرف عاشقانه فقط

  10. اسیر سخت ترین زخم های جانکاهم

  11. بدون تو همه ی لحظه ها به این فکرند

  12. که تیغ را بگذارند بر گلوگاهم

  13. مرتضی  کردی

+ نوشته شده توسط من در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 13 |

يك ‎ربع ديگر،پشت پرچين،لحظه‎ ي‎ ديدار

كفش سفيد راحتي،پيراهن گلدار

شايد بيايد از همين ور، باهمان لبخند

شايد كه من دستي بلرزانم براين گيتار

من ياسها را مي شناسم،هيچ ياسي نيست

كاين گونه عطرش را بپاشد بر تن ديوار

با گيسوانش،خواب خيس ابرها در دشت

يا نه،غباري زرد در آغوش گندمزار

او با صداي كفش هايش پشت آلاچيق

مي آيد و پر مي‎ كشند آن دسته‎ هاي سار

من با همين گيتار ،مثل كوليان دشت

بسيار نام عطريش را خوانده ام،بسيار

شبهاي موج ياس ها در غرفه هاي خواب

شبهاي چشم باغ ها در خواب و من بيدار

دلتنگ،پشت شاخه هاي بيد،چون مجنون

سرمست،درپس كوچه‎ هاي عشق،چون عطّار

چون قطره اشكي تا شوم بر گردنش آويز

چون لكه ابري تا شوم بر شانه اش آوار

يك ربع ديگر،در ميان جاده،سرخ و سبز

رقص گل پيراهنش در لحظه ي ديدار  

شهرام محمدی ( آذرخش )

+ نوشته شده توسط من در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 13 |
اين عادت است از ابتدا کم می‌آورم

نزديکِ "می‌رسم به شما" کم می‌آورم

جمعه؛ هوای کوچه که بارانی است باز

من در هوای جمعه تو را کم می‌آورم

از پشت سر کسی به صدا می‌نويسدم

با اين که می‌رسم به صدا، کم می‌آورم

حالا تو هستی و من و يک پنجره سکوت

از قصد نيست، نه! به خدا کم می‌آورم

تو توی دفتر شعر من جا نمی‌شوی

پرواز می کنی به هوا ... کم می‌آورم

گنجشک، شعر، آدم و خرما؛ قشنگ نيست؟!

نه! عصر پنجشنبه کجا کم می‌آورم؟؟


دوباره انتهای غزل گريه‌ام گرفت

يک شب بيا بگو که چرا کم می‌آورم!!!
 
+ نوشته شده توسط من در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 13 |
شدم از ياد تو چون قصه فراموش ترين!

اي دل از وسوسه ي زلف تو مغشوش ترين

تار و پود دل من نقش و نگار رخ توست

اي به ديوار دلم از همه منقوش ترين!

هيچ کس مثل تو اي اختر تابنده نشد

با هلال مه نو دست در آغوش ترين

گاه از همهمه ي رود خروشنده تري

گاه چون برکه ي چشمانم خاموش ترين

شرمم از چشم تو آمد که بگويم مستم

ور نه هستم هوس آلوده و مدهوش ترين

تن خورشيد تپيده ست به خوناب شفق

ياد مي آيدم از خون سياووش ترين...

 

بهروز یاسمی

+ نوشته شده توسط من در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 12 |
باغچه مسئله ای هست که باید باشد

یاور چلچله ای هست که باید باشد

مرگ در باغچه یک امر طبیعی ست،عزیز!

مرگ هم مسئله ای هست که باید باشد

ما پس مرگ گل یاس شکستیم اما

کار ما حوصله ای هست که باید باشد

 آی آدم ها که پر از دشمنی باغچه اید

بین ما فاصله ای هست که باید باشد

تا بدانید که شببو متوقف نشده ست

بلکه در مرحله هست که باید باشد

بعد از آن بانگ رحیل است و سفر نزدیک است

بعد از آن قافله ای هست که باید باشد

(احسان ایزدی)


+ نوشته شده توسط من در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 11 |

ايشون توی انجمن هاي ادبي بسياري فعاليت داشته و دارد از جمله : عضو انجمن ادبي امور تربيتي آموزش و پرورش خرامه در سالهاي 76و75، عضو هيئت رئيسه ي انجمن ادبي قلم اداره ي فرهنگ و ارشاد اسلامي از سال 1378 ، عضو انجمن ادبي ابن يمين و اسرار سبزوار از سالهاي 1378 تا اكنون ، عضو انجمن شاعران ايران از سال 1380 تا كنون ، عضو انجمن شعر جوان ايران از سال 1380 تا كنون ، عضو و دبير مجمع شعر و ادب و فرهنگ دانشجويان سراسر ايران از سال 1380 تا كنون .

آقای ايزدی درجشنواره ها و مسابقات شعر بسياري شركت داشته است از آن جمله مقام اول مسابقات شعر دانشجويان سراسر كشور در سال 1378 ، مقام برگزيده ي مسابقات شعر دانش آموزان سراسر كشور در سال 1376 ،

مقام اول مسابقات شعر دانش آموزي استان فارس در سالهاي 74،75،76و 77 ، مقام اول مسابقات شعر بسيج استان خراسان و بسياري از افتخارات ديگر . مجموعه ي شعر ايشان نيز از طرف دانشگاه سبزوار به زودي به چاپ خواهد رسيد. ضمن اين که بعضی از کارهای ايشون بصورت پراکنده در مجموعه های مختلف چاپ شده (و از اونهايی که من ديدم فقط مجموعه شعر شاعران جوان استان فارس يادم هست...

خب خيلی طولانی شد حالا يه غزل ازآقا احسان ايزدی ميزنم که ...فقط بخونين:

 

« مردم اين سمت»

يك عمر باورهاي من پوسيد با گول هاي مردم اين سمت

با حرفهاي پوچ و بي مفهوم معمول هاي مردم اين سمت

شايد زمينهاخشك و بي رحمند ، شايد كه باران ها نمي بارند

از آفتي يكريز لبريز است محصول هاي مردم اين سمت

ديوارها پشت سر هم كج ، از سنگ هاي يك صدا خالي

از روز اول خشت را كج كاشت شاقول هاي مردم اين سمت

داريم هريك خسته مي افتيم ، در گير و دار اين كشاكشها

اين را نمي فهمند بعضي از شنگول هاي مردم اين سمت

آن روزها را خوب يادم هست يك سكه بود و يك دكان پير

امروز اما دخلها غرقند در پول هاي مردم اين سمت

شك نيست در اين مبهم برفي در سردهاي پوچ و نامعلوم

پيدا نخواهد شد هزاران سال مجهول هاي مردم اين سمت

آري تمام حرف من اين است اين را از اين پس باز مي بينم

نعش برادر هاي بدبخت است بر كولهاي مردم اين سمت


                                        «احسان ايزدی»

+ نوشته شده توسط من در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 11 |

شايد كه سفره هاي پر از نان براي بعد

در خانه فقر آمده،ايمان براي بعد

يك روز دوست پشت در خانه اش نوشت:

ما خسته ايم، ديدن مهمان براي بعد

يك كوچه دركنار من و كودكي بكش

تصوير مرد پير خيابان براي بعد

جا مانده است دفتر فرياد در حياط

فرصت دهید، بارش باران براي بعد

هرگز كسي نديد كه يخ زد نگاهمان

هرگز كسي نگفت زمستان براي بعد

پرواز، اين هميشه ترين ، پيش روي ماست

يك عمر پشت ميله ی زندان براي بعد

شايد براي بعد، كسي از تبار من

بهتر بگويد عاطفه، انسان براي بعد

 

احسان ایزدی   

+ نوشته شده توسط من در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 10 |


Powered By
BLOGFA.COM